خدایا بفهمانم که بی تو چه می شوم ، اما نشانم نده

مهربانا هم بفهمانم و هم نشانم بده که با تو چه خواهم شد ...

 

 

 

 




موضوع :
جمعه 14 مهر 1391 |

خاطرات مدتی که نبودیم

انقد زییییییییاد نبودیم که نمیدونم از کجا باید شرو کنم برای تعریف کردن روزهای گذشته..البته از نیر یاد گرفتم که تو ورد جدا بنویسم و بعد کپی کنم تو وبلاگ اینجوری خیلی بهتره چون وقتی هانا خوابه میتونم از فرصت استفاده کنم و براش گذشتشو بنویسم...خودم وقتی چیزایی که پارسال براش نوشتمو میخونم کلی حال می کنم پس هانا هم بدون شک از خوندن اینا لذت میبره پس دوباره شرو میکنم به نوشتن..

به نام خدا

یادم نیس از کجا نبودم ولی 5 شهریور 92 از پایان نامم دفاع کردم و این نقطه پایان بود برای یه فعالیت علمی که برای من نفس گیر بود مخصوصا ماه ها و روزهای اخرش که دیگه حسابی خسته شده بودم و بیشتر کلافه بودم. خدایی روزهای سختی داشتم. با بچه درس خوندن خیلیییییییی سخته. انقد سخت که شاید هرروز برات یه عمر بگذره.. هر کی برای ادامه تحصیل ازم راهنمایی بخواد من بهش میگم اول درستو تموم کن تا اونجا که دوست داری بعد ازدواج کن یا لااقل بعد بچه دار شو ..نمی گم نمیشه بالاخره هر طوریه راهیو که شرو کردی تموم میکنی ولی ممکنه اون لذتی که باید از بزرگ کردن بچت ببری یا از خوندن درس ببری نمیبری و جفتش برات تبدیل می شه به عذاب الهی...چیش سخته؟ خیلی چیزاش...کمترین و کمترین وکمترین چیزی که من بخوام بگم کمبود خواب و عصبی شدن ناشی از اونه..وقتی شب یه نیم وجبی نمیزاره تا صب بخوابی و یا بازی میخواد یا وقتی خوابید از دلدرد گریه میکنه و تو هم 6 صب باید بیدار شی و به قرارت برسی و بعد خوابیده نخوابیده بلن میشی شال و کلاه میکنی را میوفتی به سمت تهران و تو اون ترافیک به خودتو جد و ابادت فحش میدی که چرا تورو به وجود اوردن به حرف من خواهی رسید از من گفتن حالا گوش نکن...

با تموم شدن پایان نامم انگار یه بار سنگین از رو دوشم برداشته شد سبک شدم خوب و بد تموم شد... البته دلم برای خیلی از لحظه هاش تنگ میشه الان که دارم مینویسم چن ماهی گذشته و دلم برای بچه ها برای کار تو ازمایشگاه و شوخیا و خنده ها لک زده..اگه استرساشو حذف کنیم روزهای خوبی بود فقط کاش تهران زندگی میکردم تا این راه انقد عذاب آور نبود... هانام برای دفاعم اومده بود با مامانم بابام سعید و خواهریم... اونجا نتونستم ازتون تشکر کنم ولی به خاطر پشتیبانیتون تو سخت ترین روزای عمرم ازتون ممنونم... بی نهایت... و دست تک تکتونو میبوسم و خدا رو شکر می کنم خونواده ای مث شما دارم. پدری که هنوز مثل بچگیام از پیشرفتم کیف میکنه و نهایت لذت رو میتونم تو چشماش ببینم ...مادری که هنوز بیشترین دغدغش راحتیه منه و بدترین لحظه ها و بد اخلاقیای منو با لبخندش و گفتن تموم میشه بی خیال هاش تحمل می کنه و همیشه محبتش با منه و نبودنش برام یه لحظه هم قابل تحمل تیست. همسری که بهترین دوست، رفیق و یاور منه که  اگه صبرش کمکش و بودنش نبود هیچ وقت جایی که هستم نبودم. خواهر و برادری که زندگیم در بودنشان خلاصه است انقدر این  مدت بهشون زحمت دادم که نمیدونم چجوری بتونم جبران کنم.. فقط بدونید خیلی خیلی دوستون دارم...

شیرینیه دفاع زیاد طول نکشید چون خاله جانی داشتیم که از پیشمان زود پر کشید.. هانا تو که بزرگ شدی یادت نخواهد آمد ... خاله مریم زود رفت و ما رو با یه عالمه خاطره تنها گذاشت ...خاطرات شیرین کودکی از جمع شدن هامان با الهام و وحیده و سمانه و بچه های فامیل و خانه ای دو طبقه با حیاطی که بوی نان می امد از مغازه همسایه، خانه ای که معلوم نیست بعد رفتنش باشد و یا نباشد اما ما خاله ای هنوز در آن حوالی ها داریم حتی اگر همه بگویند دیگر نیست...

راستی مریم جون جونم هم مامان شد و صاحب یه فرشته کوچولو به اسم وانیا شد..البته منه بی معرفت هنوز نتونستم برم ببینمش ...

یه روز رفتیم خونه مائده جونم و پرنیای ناز ...خدای شیرینیه این بچه. خیلی دوسش دارم هم خودشو هم مامانشو.کلی هم زحمتشون انداختیمو خونشونم ترکوندیم.

جدا مایی جونم و پرنیا به شدت دوست داشتنی هستندددددددد

اول مهر

مامانی و بابایی راهیه حج شدند و چه شانسی اوردم من که دفا کردم وگرنه تورو کجا می خواستم بزارم؟ روزای اول وقتی میرفتیم خونه خودمون مامانیو میخواستی مام که دیدیم اینجوری نمیشه ناهارو که میخوردیم میومدیم خونه مامانی چون اونجا بهونه نمیگرفتی و میزاشتی نفس بکشیم... تازه خال جون هم میومد پیشمون و شب عمو مهدی و بابا سعید میومدن پیشمون و شامو معمولا با هم بودیم...مامان جونم خیلیییییی کمک بزرگیه تو زندگیم خدا حفظش کناد ..دهنمون تو این مدت صاف شد... البته یادم رفت بگم که یه هفته ای رفتیم شمال 4 روزی رامسر بودیم که خیلی خوش گذشت و منه عااااااااااااااااااشق شمال باز هم در عجبم که چرا پدرم شمال رو ترک کرد؟ چجوری دلش اومد از بهشت بره؟ و من هنووووووووووز بوی نارنج و پرتغال مستم میکنه... و بوی بهار نارنج ... حس مالکیت دارم به هواش به دریاش به بارونش... تمام بچگی هامو میبینم اینجا...دختری که هر دم یک لباس به تن می کند از پله های آپارتمانی در چهارصد دستگاه ساری به پارکینگ سرازیر میشود برای بازی و مادرش را حرص می دهد که با شلوارک نروووووووووووو و من هنوز از آمدن کمیته وحشت دارم.. یادم هست وقتی کمیته می آمد چطور پله هارو دو تا یکی با گریه خود را به مادرم می رساندم .. و او همیشه میگفت با تو کاری ندارند اما کارساز نبود که نبود که نبود... هنوز لباس خریدن ها و چرخیدن وسط خیابان برای پز دادن باز شدن دامنم یادم هست... هنوز گیر دادن به مادر برای خرید لباس یقه ملوانی یادم هست...هنوز ندا رها مهدیس یادم هست...هنوز اولین مانتو مدرسه ام که قبل از باز شدن مدرسه ها انقد پوشیدم که کهنه شد یادم هست...هنوز امیر کوچک ان روز هارا یادم هست...شیطنت هایش، کله همیشه شکسته اش یادم هست...

لابی هتل کوروش بدو ورود

همونجا دو دقیقه بعد....تازه توپ راه راه قرمزشم به زور اورد تو خلاص ابروریزی بود کلا..

ساعت ٢ نصف شب مچتو گرفتمممممممممممم

ساحل هتل هایت ...

اولین وسیله شن بازی که خودت انتخابش کردی....من گفتم ابی بگیر تو گفتی نه گی بی

تو اب نرفتیم ولی خوب شن بازی کردی خوووووووووووووووووووووووب

تموم زندگیه منه خلاصههههههههههههه

یه ویلا تو رامسر گرفتیم خیلیییییییییییییییییییییی خیلی خوش گذشت دورش همش باغ بود ..خدا بود به عبارتی ...خوراک بنده...اینجا جلوی درشه ...مداد رنگیاش تو حلق من که همیشه مشت میکرد دنبال خودش را مینداخت

قابل توجه نیر جونم ما تو رامسر هم دیزی پیدا کردیم اما با وجود تمام غذاهای خوشمزه شمالیا مث ماهی و اکبر جوجه دیزیش خوشمزه نبود هانا لب نزد با تمام علاقه ای که داره...

هتل فجر لاهیجان

منظرش فوق العاده بود

 

یک هفته خیلی زود گذشت... دریا رفتیم خیلی برای تو آب رفتن همراهی نمی کردی و تا آب میخورد به پات میگفتی بییییییم ینی بریم...مام این شکلی می شدیمخنثی

به بابا سعید میگی شعید. یه روز از صب تا ظهر برای پیتزا گریه کردی در 2 سالگی...فک کننننننننننننننننننن من دو سالم بود نمیدونستم میشه چیزیو خواست..این کتابچه های تبلیغاتیو آورده بودی پیتزا سی پی رو باز میکردی که یه قسمتی هم برای بازی بچه ها داره و عکس استخر توپشو گذاشته هی میگفتی مامان پی زا .. یه بارم میپردی بالا ینی بریم پیتزا بخوریم استخر توپم داشته باشه... من بهت گفتم صب کن به بابا زنگ بزنم بگم بخره بیاره..تو هم گفتی شعید ب خَ..(بخر) یه مدت از زنگ زدنمون گذشته بود و تو کلا بی خیال جلوه میکردی تا این که صدای زنگ آیفون بلند شد .. تو می پریدی هوا می گفتی شعید پیتزا شعید پیتزا...شانس اوردیم خریده بود وگرنه نمیدونم چه بر سرمان می اومد. یه روزم برای آمقا (اب نبات) بهونه گرفتی گفتم به بابا میگم میخره ...سعید شب که اومد بهش گفتی شعید آمقا؟ من اصلا باورم نمیشد یادت مونده باشه... سعید دو تا آبنبات برات خریده بود از جیبش درورد و داد بهت و تو میپریدی میگفتی دو تا، دو تا ...ما ذوق مرگ میشیم همچنان

از یک تا 10 میشماری

سبز، آبی، زرد، قرمز( گی بی)، قهوه ای (گهوی)، سیاه (سی یاه)، صورتی( سو) رو بلدی و تشخیص میدی هر جا ببینی حتما اعلام میکنی که مثلا لباس مامان قرمزه

به پرتقال میگی پَقایی

نارنگی: نانجی

توت فرنگی: تو یَ یی

لیمو: توش(ترش)

بیشین بیا بو (برو) رو استفاده میکنی منتها ضمیرش تغییر نمیکنه مثلا میگی هانا بیشین ینی من میشینم

وقتی میخوای بخوابی میگی شَ بَ (شربت) لالا (ینی جامو بنداز دراز بکشم )

جدیدا به جز عمو پورنگ و پنگول چغا رم نگا میکنی بهش میگی قوری فک می کنی قورباغس تینکی وینکی شبکه MBC رم دوس داری بخصوص قسمت بچه هاشو بعد واسه خودت یه چیزایی میگی فک میکنی فارسیه مثلا: دختره دستاشو نقاشی کشید بعد به دوربین نشون داد گفت Finished تو فک کردی میگه نیست حالا هی دستتو میاری بالا میگی نیست...

بعدش عرضم به خدمتت که اعظم جون دختر دایی بابا سعید عروسی کرد و ما برای عروسیش رفتیم. خیلی خوشگل شده بود البته بی ارایشم نازه... ولی همچنان شما یه جای غریبه که میریم یا مهمون میاد اگه بغلت کنن گریه هرو داری... خلاصه دو ساله مهمونی و عروسی ا ز دماغمون در میاد... نمیدونم کی میخوای درست شی..خیلی جالبه برام بچه ها میپردیدن میرقصیدن و تو هم گوله گوله اشک میریختی ..اخه چرااااااااااااااااااااااااااااااااا؟

دیگه چیزی یادم نمیاد نقطه

 

ب ن:

اینو قبلن ترا نوشته بودم منتها وقت نشده بود بزارم...





موضوع :
پنجشنبه 1 اسفند 1392 |

گفته بودي كه چرا محو تماشاي مني؟

 

 و آنچنان مات كه يكدم مژه بر هم نزنی

 مژه بر هم نزنم تا كه ز دستم نرود

 ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدني!!

(فریدون مشیری)

 

 

 

 

تار اما نتوستم ازش بگذرم

 

 

عکسایی که تو گوشی زندایی مونده بود از عروسی خاله

 

 

 

 

مشقاشو از حالا شرو کرده

 

 

اگه گفتین چی میخواد؟

 

 

 

 

قلبونتتتتتتتتتتت بچمممممممممممممممممممممممممممممممممممم

 

 

 

 

 

مامان بابا ددر اب میووووووو رو میگی

 

اما مفاهیم همه چیو میدونی

 

چنگول میندازی چجوووووور هر وقت میرم دانشگاه فک میکنن از جنگ بر گشتم

 

خیلی اتیش پاره ای همییییییییییییییین

 

 





موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

شما فک میکنید هانا داره چی کار می کنه؟

بابا بچم داره نماز میخونه خبببببببببب

به هانا میگم منو چن تا دوس داری؟ میگه ده تا

این همه اشتیاق برا چیه دخترم؟

اون نگاهو دارید؟ یعنی اجازه

انتخاب و ...

لبخند موفقیتتتتتتتتتتتتت

تورو خدا نگا نکنید ما همیشه هپلی هستیم این مدلی

هلاکتمممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

بهش میگم هانا ماهی شو این شکلی میشه

ما اینجوری کیک میخوریم تو شهرمون ببخشید

خدایی خوبه مارو جایی مهمونی دعوت کنن ابرومون میره

مرسی بهم سر زدید دوستون دارم





موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

دنیا کوچکتر از آن است که گمشده ای را در آن یافته باشی هیچکس اینجا گم نمیشود آدمها به همان خونسردی که آمده اند چمدانشان را میبندند و ناپدید میشوند یکی در مه یکی در غبار یکی در باران یکی در باد و بیرحم ترینشان در برف آنچه بر جا میماند رد پایی است و خاطرهایی که هر از گاه پس میزند مثل نسیم پرده های اتاقت را!..............همین

یادم رفته بود چه جوری باید عکس بزارم.... وای بر من

اینجوری عکس میگیریم ما... سیزده بدره امسال

 




ادامه مطلب


موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

 

اینو من چه جوری جمش کنم؟؟ بهش گفتم وایسا من برم کیفمو بیارم عینکتو برات بزنم... اومدم دیدم خودش اینجوری زده... کفم برید انصافا

عکس عروسیه اقا حمید گل و عسل خانوممممممممم خیلی خیلی خوش گذشت الهی که خوش بخت بشن. اولین عروسی که هانا مث ادم ها رفتار کرد.خخخخخ ینی رقصید گریه نکردنیشخند

فست فود میلان تو میدون نبوت( با ادرس نوشتم که اگه خواستین برین .. غذاش عالی بود)  .... هانا خطاب به شیشه شیر عزیز تر از جانش... شما برو کنااااااااااااااااااااااااااااااار

هانا خوشحااال از کندن گل (تمام طول عروسیو تو سالن رقصید یا رو این سکو نشسته بود) و مهرگان ناز

 

شما فک میکنید الان ساعت چنده؟

ساعت 3 منم خوابم میادا اما نمیخوام بخوابم نقاشیم مونده فردا خانوممون دوام میکنه

 

 

البته هانا چن روزیه خوابش گوش شیطون کر درست شده فک کنم بداخلاقیاش مال دندوناش بود

واکسنشم با یه مکافتی زد و لی زد و دیگه راحت شد.. به جای سه گانه دو گانه زد 10 اردیبهش بود فک کنم .رفت تا 7 سالگیه الان جا داره یه اخیش محکم بگم اخیییییییییییییشششششششششش

راستی تبو دردم نداشت

خدا پدر و مادر و جد و اباد عمو پورنگو بیامرزه خووووووووب هانارو مشغول میکنه.. تمام شعراشو یاد گرفته

و همه حرکاتشو عینن تکرار میکنه حالا اگه فرصت شد عکساشو میزارم

 

 

 





موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

انقد دیر به دیر وقت می کنم بنویسم که دیگه نوشتن داره از یادم میره... قول میدم دفا کنم تن تن عکس بزارم و بیشتر از احوالاتت بنویسم. حالام که اومدم بنویسم نمیدونم چی باید بنویسم... از شیطنتات که همش رو میز و بالا بلندی هایی از حرف زدنت که دل ادمو غنج میندازه و دلم میخواد قورتت بدم... مخصوصا چیزایی که دوست داری رو خوب میگی شکموی من. مثلا ذرت (زوووو اااا ت) وقتی میریم پارک و از جلوی ذرت فروشی رد میشیم کله اقاهرو میبری انقد میگی عموووووووووو ذواتتتتتتتتتتت.... بماند که همه تو خیابون میچلوننت  ...  به خاله میگی حالی ... تازه با همون حالی هم که میگی کلی حال میکنه بیچاره کلی واسه این حالی گفتنت زحمت کشیده این خال جون اخه... به خواب میگی خوووووووووو تغریبا همه چیو میگی اما حرف نمیزنی بیشتر با پانتومیم منظورتو میرسونی ... مثلا بستنی که میخوای انگشت اشارتو لیس میزنی.. انیتا رو صدا میکنی چن وقت یه بار ... ،به دایی میگی دای دای باهاش خیلی رفیقی ... به عمو مهدیم میگی عمووووووووو ... تلفنو بر میداری میگی الوووووووووو ددر اوووووووووووو (ینی رفته بودم ددر سرسره سواری کردم) وقتی از در میریم بیرون سمته پارکو نشون میدی میگی پاک (ر رو تلفظ نمیکنی). به پنگول میگی پنگَ .. جدیدا عشقت به عمو پورنگ کم شده و عاشق پنگول خان شدی و همچنان وقتی میخوای بخوابی جد و اباد منه خسترو میاری جلو چشمم . اها به بلال میگی بل...  رثاصه حرفه ای شدی... من میگم تو باید متخصص قلب شی اما هیچ امیدی بهت نیست دخترم فک نمیکنم با این سابقه علاقه به رقصو و آرایشگری علی الخصوص  توپ تو به پزشکی علاقه نشون بدی خلاصه شیرین روزگار من

فعلا اینارو داشته باش

این ادا اصول این روزای جناب عالی

دختر خود شیفته من

بهش میگم ژست بگیر عسک( به عکس میگی عسک به من چه) بندازم

علاقه زیادی به نقاشی کشیدن خارج از عرف داری مثلا رو دیوار مبل پارکت و....حتی خودت

بهت برم میخوره عکستو میندازم چشم غره میره به من بچه پرووووووووووووو

هانا و پارسااااا که هانا عاشقشه .پسر ناز همسایمون فوق العاده اجتماعی و 3 ماهی فک کنم از هانا کوچیکتره . بهش میگی پادا

نمیدونم چه اصراریه دو تا شیشه رو با هم خوردن؟

شب موقه خواب پدر جدمونو در میاری خوابتم میادا امااااااااااااااااااا ... مجبوریم با پنگل بخوابونیمت اینجوری هبنوتیزم میشی

هانا و پریا دختر الهام جون دختر داییه گلم... هانا بهش میگه پ یااااا... بهش زورم میگه ... بس که پریا مظلومه

هانا عااااااااااااشق این مکعبایاس ... لباستم خاله مرضی خریده واسه یادگاری میزارم

اینم وسیله بازی هانا خانومممممممممممممم

عاااااااااااااااااااااااااااااشقتمممممممممممم

توش اب نیسسسسسسس توش میخوابیییی

هانا و کیارش پسر پسر دایی سعید و صدیقه جون ....قدمت مبارک عزیزم

عکس سه نفره هانا انیتا و کیارش (واسه دیدنش رفته بودیم و اونروز اتفاقا انتخابات بود)

 

روز بعد مراسم بعد از انتخابات و شادی مردم از انتخاب مستر روحانی( خوشحال بودیم ما هم به خاطر پس گرفتن رای چهار سال پیش... رو  شدن دست دزد خیلی ها مهم نیس این هم بتواند کاری بکند یا نه مهم این بود دروغ ها رو شود)

باز هم سر کوچه مامانینا پیش دوتا اقاهه نشستی اخه تو مسابقه فوتبال، ایران برده بود و همه خوشحال بودن میزدن و میرقصیدن

بازم ژس جدید میگم بزار عکستو بگیرم این شکلی میکنی خودتو

هانا عاشق این کلاهشه حیفم اومد نزارم با اینکه تاره

فقط فک میکنه تو کالسکه باید سرش باشه از کالسکه میاد پایین درش میاره میزاره تو کالسکه

یه اقایی داشت پفک میخورد با پررویی دس کردی تو پفکش پفک برداشتی به همین راحتییی    دخترم همیشه اینطوری نیس عمو بهت بخنده هاااااا یهو ممکنه کتک بخوری

 

 

بلز خیلی خوبه هاااااااااااااا ولی نباید زود خریدش

به این دلیل

روزی سیصد بار ازین پله ها بالا پایین بری هم خسته نمیشی ... ازون سنگ شیب دار کنارش به عنوان سرسره استفاده میکنی ... دهنم سرویسسسسسسسسس

هانا در حال بوسیدن انیتا دختر دایی جاااااااااااااانش

نمیدونم چه گیری دادی به پای انیتا هی میگی پاااااااااا

دخترم خانومانه داره با اسباب بازیش بازی میکنه ولی خیلی طول نمیکشه این حالت

بله دیگه تموم شد

هانا با رنگ انگشتی هم خودشو رنگ میکنه اینجوری

خودش که هیچی اینه و مبل و همه جا خلاصه

  خیلیییییییی نقاشی دوس داری و بیشتر نقاشی کشیدن بچه های دیگرو

هانا عاشق ارایش کردنههه اونم لنگه خالششششش حتی دستشو مثل اون میزاره... نمیشه ازش غافل شد حتی یه لحظه مدادو میکنه تو چشمش

 

مچتو اینجا گرفتم

و می رسیم به بهترین جای عکساااااااااااااا خونه هدیس... نیر پارتی مشکات پارتی هدیس پارتی ... اصلا عشق پارتی

هدیس خیلی زحمت کشیده بود و حسسسسسسسسسابی کدبانو بودنشو به رخ من بی هنر کشید با اون کیک مرغ خوشمزش و تزیینای قشنگش ... حتا هندونه بریدنش هم با *سلیقه بود یاد میگیرم ازش سر فرصت... مشکات ناااااااااازمم که زبون میریخت و برا پسرا قلدری میکرد من عاشقشونمممممم

نیره نااااااااااااااااازم که از ارومیه اومده بود و من هنووووووووووووز تو کف این همه مهربونیم که یه جا جم شده... یه مانتو خوشگلم خریده بود منو شیمام قراره عین همون بخریم که تک نباشه دیگه از حسودی

 صفورا همیشه شیک و میگن شکمو ولی خیلی باربی با اوای خونگرم و نااااااااااااز

مریمی دختر اروپایی با هانای چشم رنگی و سکسیش

بهی ملووووووووس و امین محمد شیطون که با اون یه دسته موی رو سرش دل منو برده

سهیلا که خودش اتیش پارس پسرش ارتا یکم مظلوم تر از خودشه ... اما مهربووووونه. عجیبه اصلا

شیما هنوز یه دختر کوچولوس خودش اما  یه پسر داره مث خودش ناز با یه قیافه مردونه خاص و خواستنی

یاسی مهربون و دوس داشتنی و رادین چشم قشنگ خودم

میترا دختر خوشتیپ با یه هیکل امریکایی و خیلی مهربون با ارتین ناااااااااااز

مریم گلی خوشگل یه لحظه فقط تو آشپزخونه دیدمش مهربوووووووون و سبحان عسللللللللللللللللللل

سحرناز جوووووووون خیلی خودمونی و خوشگل و راستین گل

سما جونم و کورش گل که اولین بار بود میدیدمشون اما انگار رفقای صد سالهه ایم و بی شک هستیم .انا جوووووووووون هم دیر اومد زیاد ندیدمش خیلی ماهههههه ...

سیمای عزییییییییییییزم و وانیای خوشگلی که به صورت شستن من ایراد گرفت و هر وقت میخوام صورت هانارو بشورم یادش میوفتم که گف چرا ماس مالی میکنی صورتشووووووو

سارا دختر مو شرابی مهربون و بنیتای گل که نسبت به قبل خیلی پیشرفت کرده بود و دیگه غریبی نمیکرد افرین سارااااااااااااا

نسترن شیطونننننننننننننننننننننن مث پارمیدا (دیگه نسترن جون پارمیدا به خودت رفته) و پارسا ی خوشگل و ناااااااااااز حیف زیاد ندیدمشون اخه زود رفتن

سحر جونم مامان پرهام عسلللللللللللل

(امیدوارم کسیو از قلم ننداخته باشم اخه روزم مخم تعطیله) مهمونای خاله هدیس بودیم

و جای خیلی ها خالی بود ....مث گلاره و بنیتا، سحر و تانیا، ایتک و نیایش و زهرا و مه سما سحر و ارشاک مژگانو نیوشا ملیحه و علی مائده و پرنیا، مائده و ستیا و یسنا وباران و پرنیا،  مریم و پندار النازو بنیا (امیدوارم زود خوب شی)بقیه بچه های گل کلوپ الان خاطرم نیستن ولی خیلی دوسشون دارم  و خیلی دلم میخواد زود زود ببینمشون 

شما از اول مث کوالا چسبیده بودی به من و... اما هدیس اهنگ که گذاشت منو نجات داد . خدا خیرش بده

د

دوستای خیلی خیلی خیلی خوبم که بی حد دوسشون دارم... دوس دارم بزرگ هم که شدید دوستای خوبی برای هم باشیم و باشید همچنان

خونه هدیس ترکید بنده خدا زمینو نگا فقططططططططط

اوا ...رادین و امیر محمد و رهام که درازیده داره شیر میخوره

خاله هدیس شکولات اورد ... دقتتو ارتااااااااااااااااااااااا ... دارید برنامه کودک میبینید

هانا و پرهام جونی که خیلی شبیه سهیل نوه عمه گرامیمان است به نظرم... فوق االعاده محجوب با اون مامان نازش

رهام شیما کفشای مامانشو پوشیده من عاشقشممممممممممممم

مشکات در حال فک کنم شوکولات خوردن... رهامم ولو شده زمین اونم با کفشای مامانش این عکسو خیلی دوس دارم نمیدونم چرا

 

اینم اقا رادین گللللللللللل من عاشق چشماشم

ا

هانا رادین و امین محمد

تو این عکس چشمای ارتا منوکشتهههههه

 این عکس تاره ولی خیلی دوسش دارم خببببببببببب بوس کردن هانا و اوا یه طرف نگاه ارتااااااا ای خدااااااااااااااااااااااا

 

کف کردم ینیییییییییییییییییییییییی

روزه نمازتون قبول

منو تو دعاهاتون فراموش نکنییییییییییییییییییییییییییید





موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

مادرم صبحی می گفت :‌ موسم دلگیری است
من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست ... سهراب سپهری

 

و ما گاز زدیییییییییییییییییییییییییییییییییییم

چقدر اینجارو خاک گرفته...از کجا باید شرو کنیم؟ چقد کار داریمممممممممممم.. راستی  چقد وقت داریم؟

 

پ ن:

جدی جدی بر گشتییییییییییییییییییییییم لبخند

ب ن:

آهنگشم عوض کردم... حالا هی بمن بگید تنبل

سرپایی یه چایی بریز تو این هوای سرد با صدای فرامرز اصلانی عجیییییییییییییییییب میچسبه....

نوش جوووووووووووووووووووون





موضوع :
يکشنبه 20 بهمن 1392 |

دو سال از بودنت با من گذشت. دو سال است که ساعت شمار زندگیم بر عکس میشمارد و من دو سال جوانتر شدم.  خدا می داند دو سال را هر روزش را هر ثانیه اش را با وجود نفس های تو چقدر من خوشبختی کردم. خدای من  نفس کوچک من بهانه زندگیه من، بهترین هدیه  تولدم از طرف توست و من هرگز فراموش نمی کنم که تو  و تنها تو می توانستی تا این حد مرا خوشبخت کنی...سپاسگذارم بی نهایت..هوایمان را داشته باش مثل همیشه...

از همه دوستایی که نظر گذاشتن ممنونم ..حتما بعد جواب دادن تاییدشون میکنم..ممنونم از اینکه همیشه جویای احوال ما هستید و ما همیشه شرمنده محبت های دوستای گلمون هستیم...قول میدم از این به بعد تند تند آپ کنم ...تمام اتفاقای این مدت هم که نبودیم سر فرصت تعریف می کنم...برمیگرم.





موضوع :
جمعه 10 آبان 1392 |

سونیا جونم خیلی دلم برات تنگ شده امیدوارم به زودی ببینمت

قدم نورسیده مبارک خیلیییییییی عسله میزارم تو دفتر خاطرات هانا

خیلی خیلی دوست دارم از نزدیک ببینمش بغلش کنم

چشماش کپیه خودته گرد و تغص خخخخ

و جمله معروفت که ادما عوض میشن شرایط ادمارو عوض میکنه که یادته چقد رو اعصابم بودی دیدی که من عوض نشدم و تو هم همون دختر کوچولوای برای من با روسری سفید. مظلوم. عوض نشدی فقط یکم از اون موقه که خانوم خونه شدی شوهر دوست شدی رفیق گرمابه و گلستونتو فراموش کردی نمیای به من سر بزنیی ...... میدونم نزن... من بی معرفت نیستم .... سعید منو نمیاره همش میگه مرخصی ندارم جایگزین پیدا نمیکنم و... البته قول داده بیارتم کی ؟ فقط خدا میدونه .. من هنوز امیدوارم..

دوستت دارم هوارتااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هم خودتو هم ارسان دلبرتو

ای جاااااااااااااان چی نشونش دادی بچرو ترسوندی حالا؟

نکن این کارارو تو دیگه بزرگ شدی سونیااااااااااااا





موضوع :
پنجشنبه 9 خرداد 1392 |

 

بهشاد جونم دوست خوووووووووووبم  امروز که دلم خیلی برات تنگه و بغض دارم گفتم برات بنویسم شاید سبک شم... چون خیلی چیز ها ازت یاد گرفتم و انقدر برام عزیزی که باورم نمیشه که اینجا نیستی و نبودنتو با تمام وجودم احساس می کنم... تمام خاطراتمو باهات مرور می کنم و نا خداگاه به خیلی از روزهایی که با هم خندیدیم لبخند میزنم... روزهای پر استرسمون روزهای پر از شادیمون همروو دوست دوست دارم چون تورو دوست داشتمو دارم... هنوزم حرفت همیشه تو خونم هست هنوزم هر جا میخوام برم می گم با بهشادم که سعید خیالش راحت باشه . هنوزم از کوچه ارکیده شرقی که رد میشم به هانا میگم اینجا خونه خاله بهشاد بای بای کن ..هنوزم وقتی میخوام برم دانشگاه تو دلم میگم ببینم بهشادم کار نداره با هم بریم...وقتی هم کلاسیت به من میگه بهشاد خیلی دوست خوبی بود عین بچه حسودا بهش میپرم که بهشاد دوست خودمه دوست من دوست خوب من... خیلی خیلی دوستت دارم و برات آرزو می کنم هر کجا هستی شاد باشی موفق باشی و خوشحال

این عکس هانا واسه عیده ولی خیلی دوسش دارم تقدیم با عشق

و این آهنگ که منو نا خدا گاه به یاد تو میندازه

 

 http://dc441.4shared.com/download/Rxkvb4Zo/4shared_Desktop_401.exe

 

 

 





موضوع :
سه شنبه 7 خرداد 1392 |

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 13 صفحه بعد